تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯

↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯

ღ مغزمـ وقتیـ رد داد کــ هورمونــ شادیــ ترشحــ نمیــ کرد و منــ شاد بودمــ ღ

اینجی واس ماس
دوشنبه 18 مرداد 1395 × 09:36 ب.ظ
Related image

با کفش وارد نشین قلبم حساسه

از رو مطالبم اسکی نرید 

با تبادل لینک واسه دخترا پاس واسه پسرا نیاز به تایید ماس

در حال تایپ رمان سرنوشت ماه هستم

نظر گذاشتی جات بالا سرماس نزاشتی خب به درک




نویسنده مریخی ×نظرات()


این وب تعطیل شــــــــــــــــد
یکشنبه 31 اردیبهشت 1396 × 11:52 ق.ظ
سلام

از دوستان وبلاگیم ممنونم که تا اینجا همراهیم کردن

زهرا جان من هنوز منتظر کار جان مریم با بلوطت هستمااااا

وشیدای عزیز که آبجی خود خودمه

و......

همتون


عاشقتونم....


بــــــــــــــــــــای تا ابد

.
.
.
.
.
اصرار نکنید می خوام برم
.
.
.
.
.
ولم کنین
.
.
.
.
.
.
.
.
میدونم دوری من باعث رفتن خیلیاتون میشه اما تو رو خدا این کار رو نکید
.
.
.
.
.
.
.
.
خب حالا که اصرار می کنید بیاین اینجا
.
.
.
.
.
.
http://moonwriter.blog.ir



نویسنده مریخی ×نظرات()


منم
شنبه 12 فروردین 1396 × 06:39 ب.ظ

نویسنده مریخی ×نظرات()


فاز سنگین
جمعه 11 فروردین 1396 × 10:26 ب.ظ

asheghane 9 اس ام اس و جملات مغرورانه



هه! 

در مــوردم نــظر “نَــده”…

چــون ایــن روزا حـــالــم “بَــده”…!

خَــشِـن بـشـم “بَـــــــــد” مـیـــبـیــنی…

بــهتـــره “نــزدیـکـ” نـشـیـنی…!

ســنگــیـنهـ “هـضـــم مَــن” بــرات…

“بِــکـش کـــنـآر” مِـــرســی فَــداتـ…!

اولویت “غـــــرورمـــــه

چــون “هَـــمـه ی وجــودَمـه”…!

مـــن ایــــن “بـــالـــآم” تــو اون “پــایـیــن”…

بــکـش “کِــنار”فَـقــط هَــمیــن………..!


نویسنده مریخی ×نظرات()


من دیگه طاقت ندارم
جمعه 27 اسفند 1395 × 01:01 ق.ظ



برایتان

نویسنده مریخی ×نظرات()


شخصیت اصلی سرنوشت ماه
جمعه 27 اسفند 1395 × 12:28 ق.ظ
9dr_photo_2016-12-25_16-15-40.jpg            s3os_photo_2016-12-25_16-17-14.jpg
  ylfv_photo_2016-12-25_16-15-50.jpg         psrx_photo_2016-12-25_16-16-24.jpg

jf59_photo_2016-12-25_16-16-19.jpg                kb2x_photo_2016-12-25_16-16-45.jpg 
                                                         
رمان رو دارم داخل دفترم می نویسم....
این عکس آنیل هست

                                     

نویسنده مریخی ×نظرات()


امروز برگ چهارم از دوازدهمین شاخه درخت اسفند 1395
چهارشنبه 4 اسفند 1395 × 07:44 ب.ظ


خب خب.از زنگ آخر شروع میکنم....

زیست داشتیم......ساغر دیروز که زیست داشتیم دیر اومد.معلمم اجازه نداد

ساغر کلی خواهش و تمنا کرد.معلم گفت:چرا دیر میایی؟15 دیقه تاخیر داشتی؟؟؟

ساغر گفت:خانوم ما از خزر میایم.معلم جواب داد:منم از خزر میام....

بعد معلممون دلش به حالش سوخت گفت:حق نداری بشینی دو تا دستات با یه پات بالا باشه.

ساغر این کار رو انجام داد...یه ذره که گذشت معلم گفت بشین....

حالا امروز زنگ آخر زیست داشتیم ساغر گفت دیدین خانوم دیر نکردم؟

حانیه عزیزی پایین بود.بعد وارد کلاس شد.معلم گفت:کجا بودی؟حانیه گفت:پایین بودم

معلم گفت:آها فکر کردم.مثل بعضیا از خزر اومدی.......


معلم گفت:شنیدم امتحانتون شما رو باد داده.

بچه ها گفتند:خانوم باد نداده.باد آورده

زنگ سوم فیلم دیدم در مورد مولکول آب فوق العاده عالیییییی بود از دوستم فیلمش رو میگیرم.

نویسنده مریخی ×نظرات()


آهنگ آنشرلی
چهارشنبه 4 اسفند 1395 × 07:37 ب.ظ


I feel so unsure

احساس دو دلی می کنم

As i take your hand

زمانی که دستت را گرفتم

And lead you to the dance floor

و به سوی سکوی رقص هدایتت می کنم

As the music dies

وقتی موسیقی پایان یافت

Something in your eyes

چیزی در چشمان تو

Calls to mind a silver screen

پرده نقره ای سینما را یاد آوری می کند

And all its sad goodbyes

و آن خداحافظی های اندوهناک

I’m never gonna dance again

دیگر نمی خواهم برقصم

Guilty feet have got no rhythm

پاهای گناهکار ریتم ندارند

Though it’s easy to pretend

اگرچه وانمود کردن آسان است

I know you’re not a fool

می دانم که تو یک احمق نیستی

I should have known better than to cheat a friend

باید به چیزی بهتر از فریب دادن یک دوست

And waste a chance that i’ve been given

و از دست دادن شانسی که به من داده شده بود فکر می کردم

So i’m never gonna dance again

بنابراین دیگر نمی خواهم برقصم

The way i danced with you

همانگونه که با تو می رقصیدم

Time can never mend

زمان هرگز نمی تواند

The careless whisper of a good friend

نجوای بی احساس یک دوست صمیمی را ترمیم کند

To the heart and mind

برای قلب و ذهن

Ignorance is kind

بی توجهی کردن مهربانی است

There’s no comfort in the truth

در حقیقت آرامشی وجود ندارد

Pain is all you’ll find

و چیزی جز درد نخواهی یافت

Tonight the music seems so loud

امشب آوای موسیقی بسیار بلند به نظر می رسد

I wish that we could lose this crowd

آرزو می کنم از دست این جمعیت رهایی می یافتیم

Maybe it’s better this way

شاید اینگونه بهتر باشد

We’d hurt each other with the things we want to say

ممکن است با چیزهایی که می خواهیم بگوییم یکدیگر را آزار دهیم

We could have been so good together

می توانستیم باهم بسیار خوب باشیم

We could have lived this dance forever

می توانستیم این رقص را تا ابد ادامه دهیم

But now who’s gonna dance with me

اما حالا چه کسی می خواهد با من برقصد ؟

Please stay

لطفا بمان

Now that you’ve gone

اکنون که تو رفته ای

Was what i did so wrong

کاری که من کردم اینقدر اشتباه بود ؟

So wrong that you had to leave me alone

اینقدر اشتباه که تو مجبور بشوی مرا تنها بگذاری ؟


دانلود


دانلود
نویسنده مریخی ×نظرات()


قال نویسنده مریخی:
دوشنبه 2 اسفند 1395 × 09:08 ب.ظ

یه جمله از خودمممممممممم:

همین الان یهویی به ذهنم بیومد..........................

داخل زندگی هدف داشتن به اندازه حرکت کردن مهم نیست...............

وگرنه سگ هم سودای شیر شدن داره

خب خب 30 ثانیه میخوام سکوت کنیداااااا

نویسنده مریخی ×نظرات()


خاطرات معلم شیمی(عشقم)
پنجشنبه 28 بهمن 1395 × 04:02 ب.ظ
دستش بخیه خورده بود ما پرسیدیم.خانوم چی شده؟
گفت:هیچی،با شوهرم دعوا کردم گفتم:من دیگه تو رو نمی خوام
باید طلاقم بدی
بعد گفت:هیچی داشتم.کدو(کوی)پوست میکردم.دستم رو بریدم حالا شوهرم

خونه نبود.خواهر شوهرم اومدآشپزخونه و من رو بردند بیمارستان و....
.....................................................................................................................................................
معلممون داشت خاطرات دانشجوییش رو میگفت.جنوب بودند.می گفت:

من عاشق خرید کردن بودم تا پول دستم میومد باید میرفتم بازار.....دوستم برای

اینکه من کار رو نکنم من رو برد طلا فروشی قسطی طلا گرفتم افسرده شدم.زدم داخل کار کلاس

خصوصی.آیی پول داشت.بعد یهویی بحث ازدواجش رو مطرح کرد
پدربزرگم با دوستش دوست صمیمی بودند.پسره اومد خاستگاریم...بعد بابام یهویی گفت که

آره برن بیرون با هم صحبت کنند.من رفتم آشپزخونه به مامان گفتم:مامان بابا چی میگه؟؟؟

چی شی بریم بیرون؟حالا خواهرش داشت حرص میخورد سر خاستگاری بچه ها بینشون نشسته

بودندو....
با هم دیگه رفتیم دریا کنار.ساعت 10 باید برمیگشتیم.روی تپه نشستم و

 از شغلش و اینا داشت حرف میزد.یهویی گشت ارشاد اومد.اون موقع ها خیلی گیر میدادن

گشت ارشاد:شما اینجا چکار میکنین؟زنگک بزنم به خانواده هاتون بگم؟

شوهر:ما داریم درباره....

من:چی شی میگی؟ما دو تا نامزدیم.

ارشاد:آره الان که میرید به پدرمادراتون زنگ میزنید معلوم میشه

من:میخوایی زنگ بزنی؟لازم نکرده.من خودم الان زنگ میزنم.زنگ زدپدرش،پدرش


به ارشاد گفت:غلط کرده

ارشاد سرآخر گفت:ایشااله به پای هم خوشبخت شید




نویسنده مریخی ×نظرات()


امروز
چهارشنبه 27 بهمن 1395 × 09:02 ب.ظ
Image result for ‫دخی‬‎

دیروز مدرسه رو پیچوندم.گفتم مریضم و نرفتم.
البته گلوم درد می کرد ولی در حد نرفتن به مدرسه نبود.
امتحان زیست داشتیم.
شب بود.داشتم شیمی می خوندم.برادرم به دوستش زنگ زده
گفته به عرفان و علی زنگ زدم تکلیف ریاضی نوشتی؟
دوستشم گفته:نه.
برادرم گفت:ای بابا.تمساح هم که ننوشته
بعد زنگ بهش گفتم:تمساح کیه؟گفت:لقب دوستمه.چون وقتی 
می خنده تا زبون کوچیکش رو هم می تونی ببینی
...............................................................................................................................
امروز شیمی امتحان بود
معلممممممممممم نیومد(بریمانی)
عشقممممممممممممم مریض بود
ولی از صمیم قلب از امتحان ندادن خوشحال بودم
با بچه ها رفتیم کتابخونه مدرسه رو تمیز کنیم
تقریبا به نصف رسیدیدیم
....................................................................................................................................

نویسنده مریخی ×نظرات()


خخخخخ
دوشنبه 25 بهمن 1395 × 04:44 ب.ظ
چرا به هر کدوم از پرسپولیسی ها زنگ میزنم  در دسترس نیستن 

چیزی شده؟









داداچ میخوام احوالت رو بپرسم فقط 

نویسنده مریخی ×نظرات()


ولنتاین
دوشنبه 25 بهمن 1395 × 04:28 ب.ظ

مے گویند ولنتاین روز عشق است!

من نہ عشقے میبینم

نہ احساسے!

یڪ مشت نقاب…

یک مشت دروغ

 روز تئاتر مبارڪ


نویسنده مریخی ×نظرات()


شاهزاده کوچولو
پنجشنبه 14 بهمن 1395 × 10:16 ب.ظ
نویسنده مریخی ×نظرات()


حال و هوای من
سه شنبه 12 بهمن 1395 × 05:42 ب.ظ
عکس و تصویر .......................

نویسنده مریخی ×نظرات()


keep calm
چهارشنبه 6 بهمن 1395 × 11:09 ق.ظ
نویسنده مریخی ×نظرات()



 صفحه هــا: 1 2 3