تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯ - خاطرات معلم ریاضی
ღ مغزمـ وقتیـ رد داد کــ هورمونــ شادیــ ترشحــ نمیــ کرد و منــ شاد بودمــ ღ
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯
سه شنبه 25 آبان 1395 :: نویسنده : نویسنده مریخی
95/7/25 


امروز زنگ دوم ریاضی داشتیم 15 دقیقه آخر کلاس بود .بچه ها که خسته شده بودند 
چون زنگ قبل زیست داشتیم.بچه ها به معلم اصرار کردیم خاطره بگه معلم هم شروع کرد 
گفت:ما خدای شیطنت بودیم.برای معلم هامون لقب میزاشتیم.شما لقب ندارید؟ما هم گفتیم
نه! معلم گفت:لقب یکی از معلم هامون ببر بزرگ بنگال بوده.لقب یکی دیگه هم بامزی بوده
بعد یک بار من مبصر بودم.در کلاس رو بچه ها بستند نصف دیگه از بچه بیرون کلاس بودند 
حالا اینها هل میدادند کسایی هم که داخل بودند هل میدادند دیوار کنار در ترک برداشت ریخت.
بعد معاون با نگرانی اومد داخل کلاس گفت:چی شده؟منم گفتم هیچی خانوم دیوار شل شد ریخت
کسی هم نبود داخل کلاس که لو بده ما رو.ولی بچه ها وایی به حالتون روی من لقب بزارید
حالا بچه های امروزی آدم نمی تونه بهشون یه تو بگه.قدیما سطح سواد کمتر بود مادر بچه رو میداد دست معلم
میگفت می خوایی بکشیش هم عیبی ندارهالبته شما اینجوری نیستید
 من به شما خفه شو هم بگم شما هر هر می خندید
..................................................................................................................................................
زنگ آخر بود دینی داشتیم بعد نیلوفر حبیبی اومد گفت:خانوم قدمی(معلم دینی ما) اگه کسی بمیره 
خدا از سوال میکنه؟بعد شکیبا گفت:خدا مگه بیکاره از8میلیارد نفر سوال کنه؟
الهه(بغل دستیم)گفت:بچه ها یه برگه میده لابد بعد به شیوه معلم زیستمون سوال میده
تو مانند...........و...........وبرخلاف..............وهمانند.............................اینکار را انجام دادی
کل کلاس ترکید اصلااخه معلم زیستمون همین جوری سوال میده مثلا:
معده مانند...........و.................وبرخلاف..................و...................در سمت....................قرار دارد







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


هیچوقت سعی نکردم آدم خوبی باشم...نیازی هم نداشتم به اینکه آدم خوبی باشم از متوسط بودن بیزارم...حاضرم بدرنگ باشم..اما بیرنگ نباشم...درگیر نیستم...درگیر حصارهایی که شما درگیرشید درگیر کلاس و پرستیژ و شخصیت و غیره جات...من همینم که هستم..بی نقاب.. دختر وحشی...و تا زمانیکه اهلیم نکردی..برای من هیچ فرقی با دیگران نداری...نه من نیازی ب تو دارم نه تو بمن..اهلی شدن یعنی نیاز پیدا کردن..نیاز به وجود چیزهایی برای اینکه خودت باشی..و من برای خودم بودن.. به چیزی نیاز ندارم...نه نردبونی که منو به سمت اوج ببره و نه طنابی که منو از قعر بیرون بکشه..و این منم.. بی شیله پیله.. خود خودم..دختر وحشی. شاعرنیستم..ولی بلدم چطور با کلمات پلی استیشن بازی کنم.. من آن دختری هستم که هرگز نمیفهمد که چرا هرگز نفهمید که آیا نفهم است یافهمیدن مفهوم شده ها را نمیفهمد.

روز مانده تا کنکور887

مدیر وبلاگ : نویسنده مریخی
نویسندگان
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :