تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯ - معلم شیمی
ღ مغزمـ وقتیـ رد داد کــ هورمونــ شادیــ ترشحــ نمیــ کرد و منــ شاد بودمــ ღ
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯
یکشنبه 30 آبان 1395 :: نویسنده : نویسنده مریخی


دیروز مورخ 95/7/29 دلم شکست

معلم شیمیمون از دستمون ناراحت بود.میگفت:آبروم رو ریختین

حالا ما میگفتیم:چی شده:

گفت:دستتون درد نکنه.دست من درد نکنه.یعنی من الان دلم واسه خودم می سوزه

کدوم یکی از شما خاله زنک ها رفته گفته معلم برگه رو گرفت اینطوری کرد اونطوری کرد

خلاصه با عصبانیت دیروز گذشت.

گفت من دیگه غلط کنم یازدهم بگیرم اصلا دیگه این مدرسه نمیام .

آبروی من پیش خانوم رشیدی بردین...

...................................................................................................................................

حالا زنگ آخر گفتن بیاید برید نماز خونه .من و الهه و مهسا و نسیم وتانیا می خواستیم بپیچونیم نریم
الهه:اخه من جوراب ندارم

نسیم:من زبان می خوام بخونم

من:من دو هفته هست جورابم رو نشستم

مهسا و الهه و نسیم با هم گفتند:خاک بر سرت

تانیا هم که داشت آبنبات قرمز می خورد.خیلی باحال بود.هر دو بار می رفتیم آبخوری برمی گشتیم

داخل حیاط40 نفری غیر از ما بودند به مهسا گفتم

مهسا اینا هم مثل ما فکر می کنن ها

تانیا گفت:بخدا من نبودم.من فقط رفتم به ساجده گفتم معلم برگم رو گرفت

نگاه کرد هل شدم نکنه اشتباه نوشته باشم همین

الهه گفت:ولی نباید می گفتی خانوم خان بیگی (ریاضی) اینکار رو کرده 

نسیم گفت هل شد گفت .چن لحظه ترسید.

مهسا رفت پیش خانوم نادر علی یکاری باهاش داشت

الهه گفت:بچه ها من سکه می ندازم.اونی که تصویر داره یعنی یکی از ما چهارتاییم

اونی هم که عدد هس یعنی ما نیستیم

دفعه اول تصویر افتاد

الهه گفت:بدبخت شدیم تا سه نشه بازی نشه

دفعه دومم تصویر اومد

الهه گفت:تسلیت میگیم.بدبخت شدیم

دفعه سومم تصویر اومد من رفتم دست شویی از شدت خنده

بعد رفتیم نماز خونه و 1:30 از نماز خونه بیرون اومدیم.شعله زرد خوردم

امتحان ریاضی چقدر باحال بود.بچه ها میگن وقت کم بود.من گفتم:سوال ها آسون بود

جوابها سخت بود

الهه:بغل دستیم هست گفت:مشکل از مشکل نیست مشکل از طرز برخورد با مشکلات هست

این جمله جک در دزدان دریایی کارائیب هست

زنگ خورده بود من و عاطفه بیرون اومدیم تانیا زیر گوشم گفت:من به خانم بریمانی 

سلام کردم خانوم بریمانی هم با لبخند جوابم رو داد.من نیستم.خدافظ بدبخت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 5 آذر 1395 07:10 ب.ظ
سلام
دوست عزیز امیدوارم حال خوبی داشته باشید از وبلاگتون دیدن کردم.
ما یک محصول ویژه برای شما داریم که قسمتی از کار های روزانه رو براتون آسون و راحت میکنه
به سایتمون سر بزنید هر دیدی یه بازدید هم باید داشته باشه دیگه
مطمئنم پشیمون نمیشی
منتظرم
جمعه 5 آذر 1395 03:44 ب.ظ
اخ اخ اخ این اتفاقات چقدر اشناس خخخخ

تو مدرسه مام و اکیپمون همینجوریم در اوج بدبختـــــــــــــــــی انقدر میخندیم که کلا همه چی یادمون میره
بعد مدیرو اینام میخندن میگن توروخدا ممتازای مدرسه ی مارو ببین مثلا خروجیامونن


:|
دوشنبه 1 آذر 1395 12:11 ق.ظ
سلام به آجی شهریوری
با خوندن پستت یاد دوران خوش دبیرستان افتادم
خیلی زود میگذره قدرشو بدون


درباره وبلاگ


هیچوقت سعی نکردم آدم خوبی باشم...نیازی هم نداشتم به اینکه آدم خوبی باشم از متوسط بودن بیزارم...حاضرم بدرنگ باشم..اما بیرنگ نباشم...درگیر نیستم...درگیر حصارهایی که شما درگیرشید درگیر کلاس و پرستیژ و شخصیت و غیره جات...من همینم که هستم..بی نقاب.. دختر وحشی...و تا زمانیکه اهلیم نکردی..برای من هیچ فرقی با دیگران نداری...نه من نیازی ب تو دارم نه تو بمن..اهلی شدن یعنی نیاز پیدا کردن..نیاز به وجود چیزهایی برای اینکه خودت باشی..و من برای خودم بودن.. به چیزی نیاز ندارم...نه نردبونی که منو به سمت اوج ببره و نه طنابی که منو از قعر بیرون بکشه..و این منم.. بی شیله پیله.. خود خودم..دختر وحشی. شاعرنیستم..ولی بلدم چطور با کلمات پلی استیشن بازی کنم.. من آن دختری هستم که هرگز نمیفهمد که چرا هرگز نفهمید که آیا نفهم است یافهمیدن مفهوم شده ها را نمیفهمد.

روز مانده تا کنکور887

مدیر وبلاگ : نویسنده مریخی
نویسندگان
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :