تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯ - فرهاد،شیرین،خسرو
ღ مغزمـ وقتیـ رد داد کــ هورمونــ شادیــ ترشحــ نمیــ کرد و منــ شاد بودمــ ღ
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯
یکشنبه 7 آذر 1395 :: نویسنده : نویسنده مریخی

وااااایی ترکیم از خنده امروز ، زنگ اول تا پام رو داخل گذاشتم بچه ها گفتند نوشتی؟

منم گفتم چی؟ گفتند سه تا انشایی که داشتیم.یکی حکایت نویسی یکی ضرب المثل نویسی 

یکی نوشته عینی منم گفتم نه و شروع کردم به نوشتن حکایت سگ.در مورد سگی بود که خیلی گرسنه

 بود.روزی کنار چاه آب استخوان پیدا میکنهاستخون رو که برمیداره چهره استخون داخل چاه میفته 

طمع میکنه و استخون خودش هم داخل آب میفته ولی زنگ اول معلم فیزیک اومد.من خنثی بودم.

زنگ دوم معلم فارسی(خانوم هنرمند) اومد درس ما شعر حاظ بود .گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید....

داستان سر خسرو و شیرین شد معلم گفت:خسرو وقتی میفهمه فرهاد به شیرین علاقه داره 

اونو میاره به قصر و مکالمه میکنن.آیناز گفت: شیرین کودوم رو دوست داشت؟

معلم گفت:خسرو

آیناز گفـت:چرا؟

معلم گفت: اگه تو برا دو تا خاستگار بیاد یکی پسر ریس جمهور یکی پسر کارگر کدوم رو انتخاب میکنی؟

یکی از بچه ها:خانوم اومدن رو بیان ما خودمون به تفاهم میرسیم

یکی دیگه:عه وا هل شدم با اجازه بزرگترا بعله

مکالمه خسرو و فرهاد ادامه مطلب هست
..............................................................................................................................................................
سه شنبه که برف زیادی اومده بود ما گفتیم:هیچی چهارشنبه تعطیله حتما

چهارشنبه اومدند گفتند مدرسه ها باز است

رفتم کلاس به النازگفتم:زیست خوندی؟

بهم گفت:نه بابا من روز عادی زیست نمی خونم حالا که برف اومده

نخستین بار گفتش کز کجائی

بگفت از دار ملک آشنائی

بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند

بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشی در ادب نیست

بگفت از عشقبازان این عجب نیست

بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟

بگفت از دل تو می‌گوئی من از جان

بگفتا عشق شیرین بر تو چونست

بگفت از جان شیرینم فزونست

بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب

بگفت آری چو خواب آید کجا خواب

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک

بگفت آنگه که باشم خفته در خاک

بگفتا گر خرامی در سرایش

بگفت اندازم این سر زیر پایش

بگفتا گر کند چشم تو را ریش

بگفت این چشم دیگر دارمش پیش

بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ

بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نیابی سوی او راه

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور

بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داری

بگفت این از خدا خواهم به زاری

بگفتا گر به سر یابیش خوشنود

بگفت از گردن این وام افکنم زود

بگفتا دوستیش از طبع بگذار

بگفت از دوستان ناید چنین کار

بگفت آسوده شو که این کار خامست

بگفت آسودگی بر من حرام است

بگفتا رو صبوری کن درین درد

بگفت از جان صبوری چون توان کرد

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست

بگفت این دل تواند کرد دل نیست

بگفت از عشق کارت سخت زار است

بگفت از عاشقی خوشتر چکار است

بگفتا جان مده بس دل که با اوست

بگفتا دشمنند این هر دو بی دوست

بگفتا در غمش می‌ترسی از کس

بگفت از محنت هجران او بس

بگفتا هیچ هم خوابیت باید

بگفت ار من نباشم نیز شاید

بگفتا چونی از عشق جمالش

بگفت آن کس نداند جز خیالش

بگفت از دل جدا کن عشق شیرین

بگفتا چون زیم بی‌جان شیرین

بگفت او آن من شد زو مکن یاد

بگفت این کی کند بیچاره فرهاد

بگفت ار من کنم در وی نگاهی

بگفت آفاق را سوزم به آهی

چو عاجز گشت خسرو در جوابش

نیامد بیش پرسیدن صوابش

به یاران گفت کز خاکی و آبی

ندیدم کس بدین حاضر جوابی

به زر دیدم که با او بر نیایم

چو زرش نیز بر سنگ آزمایم

گشاد آنگه زبان چون تیغ پولاد

فکند الماس را بر سنگ بنیاد

که ما را هست کوهی بر گذرگاه

که مشکل می‌توان کردن بدو راه

میان کوه راهی کند باید

چنانک آمد شد ما را بشاید

بدین تدبیر کس را دسترس نیست

که کار تست و کار هیچ کس نیست

به حق حرمت شیرین دلبند

کز این بهتر ندانم خورد سوگند

که با من سر بدین حاجت در آری

چو حاجتمندم این حاجت برآری

جوابش داد مرد آهنین چنگ

که بردارم ز راه خسرو این سنگ

به شرط آنکه خدمت کرده باشم

چنین شرطی به جای آورده باشم

دل خسرو رضای من بجوید

به ترک شکر شیرین بگوید

چنان در خشم شد خسرو ز فرهاد

که حلقش خواست آزردن به پولاد

دگر ره گفت ازین شرطم چه باکست

که سنگ است آنچه فرمودم نه خاکست

اگر خاکست چون شاید بریدن

و گر برد کجا شاید کشیدن

به گرمی گفت کاری شرط کردم

و گر زین شرط برگردم نه مردم

میان دربند و زور دست بگشای

برون شو دست برد خویش بنمای

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل

نشان کوه جست از شاه عادل

به کوهی کرد خسرو رهنمونش

که خواند هر کس اکنون بی ستونش

به حکم آنکه سنگی بود خارا

به سختی روی آن سنگ آشکارا

ز دعوی گاه خسرو با دلی خوش

روان شد کوهکن چون کوه آتش

بر آن کوه کمرکش رفت چون باد

کمر دربست و زخم تیشه بگشاد

نخست آزرم آن کرسی نگهداشت

بر او تمثال‌های نغز بنگاشت

به تیشه صورت شیرین بر آن سنگ

چنان بر زد که مانی نقش ارژنگ

پس آنگه از سنان تیشه تیز

گزارش کرد شکل شاه و شبدیز

بر آن صورت شنیدی کز جوانی

جوانمردی چه کرد از مهربانی

وزان دنبه که آمد پیه پرورد

چه کرد آن پیرزن با آن جوانمرد

اگرچه دنبه بر گرگان تله بست

به دنیه شیر مردی زان تله رست

چو پیه از دنیه زانسان دید بازی

تو بر دنبه چرا پیه می‌گدازی

مکن کین میش دندان پیر دارد

به خوردن دنبه‌ای دلگیر دارد

چو برنج طالعت نمد ذنب دار

ز پس رفتن چرا باید ذنب وار






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 18 دی 1395 12:59 ب.ظ
سلام
از وبلاگتون دیدن کردم مطالب خوبی توشه
ما یه شبکه اجتماعی داریم به نام فیس پلاک میخوایم توش فعالیت مفید کنیم و با بقیه شبکه ها متفاوت باشیم
ازتون دعوت میکنیم که مارو توی این راهمون همراهی کنین و توی سایتمون عضو و فعال باشید
یک سری امکانات هم برای وبلاگ ها داریم که بعد از عضویت از طریق تماس با ما اگر بگین راهنمایی میشین و وبلاگتون تبلیغ میشه
منتظر حضورتون هستیم
www.facepelak.ir
با تشکر
شبکه اجتماعی فیس پلاک
سه شنبه 9 آذر 1395 03:52 ب.ظ
عِه ما هم دقیقا همین شعر رو امروز خوندیم :)
واااای داشتیم منفجر میشدیم از خنده . آموزش پرورش اومده بود که شعر سیاسی از حافظ انتخاب نکنه بدتر گند زد بود رفته بود . فقط سر اون بیت "گفتم که نوش لعلت ..." چقدر خندیدیم . فقط یه نکته ای رو یادت باشه که از قرن 5 تا 10 (اگه اشتباه نکنم) شعرای عاشقانه رو مردا هم که میسرودن ، معشوقشون هم اکثرا مرد بوده یعنی ... ماشالا معلممون هم کاملا وارد . تمام بیت ها رو با ذکر جزئیات تعریف میکرد . حالا موندیم این بیت ها اگه تو امحان بیان همینا رو بنویسیم واسه جواب ؟ :/
نویسنده مریخی


درباره وبلاگ


هیچوقت سعی نکردم آدم خوبی باشم...نیازی هم نداشتم به اینکه آدم خوبی باشم از متوسط بودن بیزارم...حاضرم بدرنگ باشم..اما بیرنگ نباشم...درگیر نیستم...درگیر حصارهایی که شما درگیرشید درگیر کلاس و پرستیژ و شخصیت و غیره جات...من همینم که هستم..بی نقاب.. دختر وحشی...و تا زمانیکه اهلیم نکردی..برای من هیچ فرقی با دیگران نداری...نه من نیازی ب تو دارم نه تو بمن..اهلی شدن یعنی نیاز پیدا کردن..نیاز به وجود چیزهایی برای اینکه خودت باشی..و من برای خودم بودن.. به چیزی نیاز ندارم...نه نردبونی که منو به سمت اوج ببره و نه طنابی که منو از قعر بیرون بکشه..و این منم.. بی شیله پیله.. خود خودم..دختر وحشی. شاعرنیستم..ولی بلدم چطور با کلمات پلی استیشن بازی کنم.. من آن دختری هستم که هرگز نمیفهمد که چرا هرگز نفهمید که آیا نفهم است یافهمیدن مفهوم شده ها را نمیفهمد.

روز مانده تا کنکور887

مدیر وبلاگ : نویسنده مریخی
نویسندگان
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :