تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯ - ایگرگ جان!
ღ مغزمـ وقتیـ رد داد کــ هورمونــ شادیــ ترشحــ نمیــ کرد و منــ شاد بودمــ ღ
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯
شنبه 20 آذر 1395 :: نویسنده : نویسنده مریخی

سلام. امروز مورخ 95/9/20 خیییییییلی خوش گذشت بهم.البته همیشه خوش میگذره ها ولی ایندفعه بیشتر ساعت 5:30 بیدار شدم جغرافیا درس چهارم رو خوندم.آخه دیشب یهویی یادم افتاد یه جغرافیایی هم داریم.حالا بماند که دلارام جون رو(سرگروه مولفه کتاب) فحش بارون کردم.زنگ اول رو کلا پیچوندیم معلم از دو نفر تازه اونم داوطلبی بیشتر نپرسیدمعلم جغی گفت:کارکرد کسایی که اونجا هستند اینه که 8 ساعت کار میکنند اونوقت داخل ایران22 دقیقه هست.هممون داشتیم از خنده می ترکیدیم.زنگ دوم ریاضی داشتین.معلم دو سه تا مسئله رو حل کرد .بعد بهمون گفت:بچه هاااا.قانون جدیده که به y میگید(وای) یا من دارم اشتباه می کنم میگم(ایگرگ) .بعد آیناز گفت:نه دیگه ما کل این سه سال با وای پیش رفتیم.یکی از بچه های پشتی گفت:خانوم چون (وای)باکلاس تره.من گفتم:آره راست میگه بعد مثل باکلاس ها گفتم واااااایی.معلم گفت اینجوری باشه ایگرگ که با کلاس تره.دوباره گفتم:ایگرررررررگ.نه خانوم وایی باکلاس تره.زنگ سوم معلم شیمیمون(عشقممممممم)سر کلاس اومد درس داد.زنگ آخرممعلم تا1:25 درس داد بعد یه مطلب بود در مورد آرگون صفحه ی 50 یه توضیح داد.صفحه 56 توضیحش یود.معلم:یعنی من عاشق ترتیب بندی کتابم.ما چقدر بدبختیم.بازار کتابفروشی راه انداختن اصلا.وقتی کتاب جامع نیست همین اتفاق ها میفته دیگه.بعد شمام زود باور.آرنجش رو گذاشت روی میز و گفت:اخخیی چقدر قشنگ.هممون ترکیدیم از خنده.نمی دونم چی شد که بحث سر درس خوندن و نخوندن شد.معلم میگفت:همیشه یه دانش آموز رو مسخره می کردیم.درسش از ما ضعیف تر بود.الان ناسا مشغول به کاره.همه زدیم زیر خنده.اسمش سپیده بود فکر کنم.زنگ تفریح آخر خانوم نادرعلی معاونمون اومد من و آیناز و راحله بودیم.بعد داشتیم به مقاله هایی که خانوم نادرعلی پخش می کرد نگاه می کردیم.خانوم از جیبش دوربین درآورد آیناز رفت یه سمت دیگه.بعد خانوم گفت سرهاتون نمیفته.ما فقط میخندیدیم.بعد گفت:یکم جمع تر شید مثلا تراکم زیاده





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


هیچوقت سعی نکردم آدم خوبی باشم...نیازی هم نداشتم به اینکه آدم خوبی باشم از متوسط بودن بیزارم...حاضرم بدرنگ باشم..اما بیرنگ نباشم...درگیر نیستم...درگیر حصارهایی که شما درگیرشید درگیر کلاس و پرستیژ و شخصیت و غیره جات...من همینم که هستم..بی نقاب.. دختر وحشی...و تا زمانیکه اهلیم نکردی..برای من هیچ فرقی با دیگران نداری...نه من نیازی ب تو دارم نه تو بمن..اهلی شدن یعنی نیاز پیدا کردن..نیاز به وجود چیزهایی برای اینکه خودت باشی..و من برای خودم بودن.. به چیزی نیاز ندارم...نه نردبونی که منو به سمت اوج ببره و نه طنابی که منو از قعر بیرون بکشه..و این منم.. بی شیله پیله.. خود خودم..دختر وحشی. شاعرنیستم..ولی بلدم چطور با کلمات پلی استیشن بازی کنم.. من آن دختری هستم که هرگز نمیفهمد که چرا هرگز نفهمید که آیا نفهم است یافهمیدن مفهوم شده ها را نمیفهمد.

روز مانده تا کنکور887

مدیر وبلاگ : نویسنده مریخی
نویسندگان
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :