تبلیغات
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯ - بی تو من......
ღ مغزمـ وقتیـ رد داد کــ هورمونــ شادیــ ترشحــ نمیــ کرد و منــ شاد بودمــ ღ
↯✘ خـط خطـی هـای یـه روانـی ✘↯
سه شنبه 5 بهمن 1395 :: نویسنده : نویسنده مریخی


بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینة عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب نالۀ تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید


یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


هیچوقت سعی نکردم آدم خوبی باشم...نیازی هم نداشتم به اینکه آدم خوبی باشم از متوسط بودن بیزارم...حاضرم بدرنگ باشم..اما بیرنگ نباشم...درگیر نیستم...درگیر حصارهایی که شما درگیرشید درگیر کلاس و پرستیژ و شخصیت و غیره جات...من همینم که هستم..بی نقاب.. دختر وحشی...و تا زمانیکه اهلیم نکردی..برای من هیچ فرقی با دیگران نداری...نه من نیازی ب تو دارم نه تو بمن..اهلی شدن یعنی نیاز پیدا کردن..نیاز به وجود چیزهایی برای اینکه خودت باشی..و من برای خودم بودن.. به چیزی نیاز ندارم...نه نردبونی که منو به سمت اوج ببره و نه طنابی که منو از قعر بیرون بکشه..و این منم.. بی شیله پیله.. خود خودم..دختر وحشی. شاعرنیستم..ولی بلدم چطور با کلمات پلی استیشن بازی کنم.. من آن دختری هستم که هرگز نمیفهمد که چرا هرگز نفهمید که آیا نفهم است یافهمیدن مفهوم شده ها را نمیفهمد.

روز مانده تا کنکور887

مدیر وبلاگ : نویسنده مریخی
نویسندگان
صفحات جانبی
برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :